Digg StumbleUpon LinkedIn YouTube Flickr Facebook Twitter RSS Reset

بی مرز و بی مزار


اسمش محمد وطنی است. چهل و چهار ساله ای از اهالی محله مهرآباد که پیش از جنگ سوریه، ساعت هایش را با هرم آتش نانوایی قسمت می کرده تا در لباس شاطری، لقمه نان حلالی بر سرسفره خانواده اش ببرد.

بی مرز و بی مزار

اسمش محمد وطنی است. چهل و چهار ساله ای از اهالی محله
مهرآباد که پیش از جنگ سوریه، ساعت هایش را با هرم آتش نانوایی قسمت می کرده تا در
لباس شاطری، لقمه نان حلالی بر سرسفره خانواده اش ببرد. زن و دو فرزند داشته اما
همه را به خدای زینب (س) می سپارد و در پوشش یک بسیجی داوطلب، راهی جبهه سوریه می
شود.

از سال ۱۳۹۱ تا اردیبهشت سال ۱۳۹۴ پنج باری آمده و بازگشته،
جان فشانی های بسیاری از خود نشان داده تا بی خیال پست ها و مقام ها رزمنده ساده
ای باشد که نیتش تنها، دفاع از حرم عمه سادات است و بس. بالاخره هم تقدیر رقم می
خورد و او را به آرزوی دیرینش می رساند. رزمنده شهید این سطرها، اردیبهشت امسال در
منطقه محاصره شده خان طومان حلب به شهادت می رسد اما پیکرش به ایران باز نمی گردد تا نامش بعد از این، شهید
مفقودالاثر باشد.

از مشهد تاخان طومان

روزنامه ها نوشتند و ما فقط خواندیم که خان طومان در محاصره
است. خیلی از ما تا پیش از آن، نامی از این منطقه نشنیده بودیم و کنجکاوی باعث شد
تا چشم بچرخانیم و نامش را روی نقشه سوریه پیدا کنیم و بعد، آمار تعدادی بسیاری از
شهدای ایرانی و افغانستانی را در ستون
اخبار بخوانیم و چند روز بعد همه چیز را به فراموشی بسپاریم، غافل از اینکه
خیلی از هموطنان ما از آن ساعت تا به امروز در آتش بیقراری جگرگوشه هایشان می
سوزند.

لیلا حسین پور یکی از همین جمع است که دلتنگی های مادرانه
اش اشک می شود و داغش، فقط دل و پهنه صورتش را می سوزاند و بس.

آمده ام سوریه تا تفنگ برادرم را روی شانه بگذارم.

در ادامه این سطرها
بخوانند از روزی که برای مصاحبه، زنگ یکی از خانه های مهرآباد را به صدا در آوردیم
و چند دقیقه بعد روی صندلی های یکی از اتاق
های خانه جابه جا شدیم تا از شهید بپرسیم اما جز صدای ناله و اشک های پی در
پی چیزی منتظرمان نبود. جویای بی قراریها که شدیم، سر داغ تازه ای باز شد. درست
پیش از رسیدن ما زنگ تلفن به صدا درآمده تا رضا، پسر کوچک خانواده که چند روزی از
او بی خبر بودند، از آن طرف خط بگوید: «حلالم کنید، آمده ام سوریه تفنگ برادرم را
روی شانه بگذارم. تا پیکرش را برگردانم و جای او من هم مدافع دیگری باشم برای حرم
بانوی صبور دو عالم.»

نانوای مدافع

حالا ما مانده ایم و نوشتن از قصه دو برادر، یکی مفقودالاثر
است و دیگری تازه دامادی که همه آرزوهایش را در وطن باقی گذاشته و در خاک پرخون و
خمپاره حلب به دنبال برادرش می گردد؛ و اما پدر که مو سپید کرده ای خمیده قامت
است، تنها زبانش برای بیان، اشک است. او چند سال پیش از این روزها بر اثر سکته
مغزی، توان گفتاری اش را از دست می دهد تا پسران قدکشیده و رشیدش، دستگیرش باشند.
همین علتی می شود تا مادر شهید، گوینده باشد و مترجم دردهای هر دو طرف.

می گوید: «چند دهه قبل، خانواده ما و خانواده همسرم از
ایران به نجف اشرف مهاجرت کردند. ما دو نفر در همین شهر با هم آشنا شدیم و ازدواج
کردیم. حاصل پیوندمان هم پنج پسر و چهار دختر است که یکیشان شهید شد. شوهرم در
نجف، نانوا بود و روزگارمان بد نبود. بعد از شروع جنگ ایران و عراق، وقتی صدام
تصمیم به اخراج شیعیان از عراق گرفت، ما هم مثل خیلی های دیگر بارو و بنه مان را
جمع کردیم و راهی ایران شدیم.

آمدیم محله مهرآباد و شوهرم یک نانوایی باز کرد و شد نانوای
محله.

دارم می روم تا مدافع حرم حضرت زینب (س) باشم

محمد شهیدم سال ۱۳۵۱ در نجف به دنیا آمد. مدرک سوم راهنمایی
را که گرفت، ایستاد وردست پدرش و شد یکی از شاطران نانوایی. همه چیز بر وفق مراد
بود. صبح تا شبش را به کار مشغول می شد. از همین مسجد وارد بسیج شدو بعدها هم
داوطلبانه به جنگ با داعش رفت. مرتبه اول
از همه چیز بی خبر بودیم. ثبت نام کرده و رفته بود تهران. دوره بیست روزه
آموزشی اش که تمام شد، تماس گرفت و گفت: «مادر، حلالم کن. هواپیما تا پنج دقیقه دیگر
ایران را به مقصد دمشق ترک می کند. دارم می روم تا مدافع حرم حضرت زینب (س) باشم
و راه داعش را در شهری صدها کیلومتر دورتر
از خاک وطنم سد کنم. می روم تا مبادا ایران زیر پوتین تکفیری ها لگدکوب شود. تو
فقط مراقب بچه هایم باش و بیقراری نکن.

سوریه، کربلای دوم تاریخ است

دلنگرانی های اولیه به مرور به آمدن ها و رفتن های محمد،
طبیعی شد و چهار سال رزمنده بودنش باعث شد تا یادمان برود که ممکن است این بار
برنگردد. گاهی می گفتم: «مادر، می شود نروی؟»

جواب که می داد، شرمنده ام می کرد و زبان به دهان می گرفتم.
می گفت:«هیچ دوربینی نمی تواند دردی را که این روزها گریبان سوریه را گرفته است،
نشان دهد. دور از مسلمانی است که بنشینی و
شاهد سربرهنه دویدن زنی شیعه در بیابان باشی یا سر بریده کودک سه ساله ای را ببینی
و دم نزنی.

مادر، نگو نرو که سوریه، کربلای دوم تاریخ است و زینب (س)
باز تنها شده.» راستش همسرش را هم با همین حرف های راضی کرد و ما تنها رضا دادیم
به آنچه تقدیر برایمان رقم زده بود.

شاخه گلی به جای
پیکر تشییع شد

حسین وطنی، برادر کوچکتر شهید، در ادامه درباره برادر شهیدش
می گوید: «برادرم محمد ۱۶ اردیبهشت سال ۹۵ شهید شد اما هنوز مراسم تشییعی برایش
گرفته نشده است. اوایل آبان ماه بود که از طرف سپاه آمدند و گفتند که تا دو هفته
دیگر صبر کنید. اگر خدا بخواهد، خان طومان
را آزاد می کنیم و پیکر شهدا را بر می گردانیم. اگر نشد، پلاک یا شاخه گلی را به
جای پیکر محمد دفن می کنیم.» او درباره نحوه به شهادت رسیدن برادرش هم اینطور می
گوید: «آن روزها در منطقه آتش بس اعلام شده بود اما تکفیری ها آتش بس را نقض می کنند و درگیری بالا می گیرد.

رفت پیکر شهدا را
از منطقه جنگی برگرداند اما خودش هم آنجا ماند.

برادر شهید ادامه می دهد: «دوستان محمد تعریف کردند که آن
روز برادرم، راننده ماشین حمل مهمات بوده و ناچار می شود برای رساندن مهمات به
رزمنده های فاطمیون، از محدوده ای بگذرد که در آن درگیری شدید بوده، حتی برای
اینکه ماشین را به سلامت برساند، به ناچار بالای سقفش می رود و چند داعشی را هم به
هلاکت می رساند.

شنیده ایم در همین زمان ماشین را هدف می گیرند و چون امکان
رفتن به جلو نبوده، کسی نمی تواند برود و پیکر شهدا را بازگرداند. فقط دیده اند که
دشمن، پیکرها را داخل کامیونی ریخته و
برده.

یکی از مجروحان هم تعریف کرد که وقتی حمله شروع شد، دیدم که
محمد پشت ماشین نشست و دو نفر هم تیربار روی سقف را هدایت می کردند. سه نفری به دل
دشمن زدند تا با شلوغ کردن میدان جنگی، فرصت عقب نشینی بچه ها را فراهم کنند.

بعد از آن دیگر ندیدمشان تا لحظه ای که خبر شهادتش آمد.» حسین
وطنی می گوید: «اخبار خان طومان که رسانه ای شد، خیلی پیگیر وضعیت برادرم
شدیم. نمی دانستیم که او هم در آن مهلکه
بوده. گمان می کردیم در یکی از همین روزها تماس می گیرد اما خبری نشد. یکی دو هفته
ای که گذشت، زمزمه شهادتش را از پچ پچ همسایه ها شنیدیم اما باز هم باورمان نمی
شد. از میان ما تنها رضا، همان برادرم که بی خبر به سوریه رفته، می دانست اما لب
تر نکرد و قصه شهادت محمد ماند تا روزی که سپاه در خانه را زد و خبر شهادتش را برایمان آورد.»

رضا و محمد خیلی به هم نزدیک بودند

به اینجای سخن که می رسیم، اشک امان مادر را می برد و لابه
لای ناله ها می گوید: «رضا و محمد خیلی به هم نزدیک بودند. از روزی که خبر شهادت
محمد رسمی شد، متوجه تغییر رفتارش شدم. گاهی می نشست وزیر گوشم، کلمه کلمه رفتنش
را زمزمه می کرد اما من موضوع را جدی نمی گرفتم تا امروز که تماس گرفت و گفت قول
می دهم با محمد برگردم.» خانه را ترک می
کنیم، به چشم های مادری فکر می کنیم که حتی قبری برای گریستن دردش ندارد. به جوان
شهیدی که گمنام رفته اما تا هنوز بازنگشته است و چه بسیارند قصه هایی این چنینی
زیر سقف این شهر.

از خدا خواسته ام که جسم و روانم را هر دو با
هم قبول کند

یکی از همرزمان شهید از آخرین روز زندگی شهید محمد وطنی این
طور روایت می کند که:«غروب بود. در دفتر معاونت نیروی تیپ نشسته بودم که محمد وارد
شد. به رسم سلام و علیک پیش پایش بلند شدم. بعد صورتش را بوسیدم و تعارف کردم که
بنشیند، نشست و از هر دری سخن گفتیم.

در آخر هم خواست اجازه بدهم با خانواده اش در مشهد تماس
بگیرد و گفتم مانعی ندارد. تلفن را برداشت و مشغول صحبت با خانواده اش شد. صحبش به
درازا کشید. با اینکه نمی خواستم به صحبت
هایش گوش کنم. چون در یک اتاق سه در چهار بودیم، متوجه می شدم که چه می گوید.

مشغول صحبت با برادرش بود و طلب حلالیت می کرد. بعد هم
سفارش چند نفر را کرد؛ تغضش ترکید و پشت تلفن شروع کرد به گریه کردن.

صحبت هایش که تمام شد، به قصد خداحافظی پیش آمد. بلند شدم و
همدیگر را در آغوش گرفتیم. آن لحظه آهسته در گوشش، علت گریه اش را سوال کردم.
بازوانم را محکم گرفت و گفت که فردا جایی مهمان است و دیگر او را نخواهم دید. با
خودم گفتم: «شاید برگه انتقالش آمده» اما گفت: «از خدا خواسته ام که جسم و جانمم
را هر دو با هم قبول کند.» دوباره او را در آغوش گرفتم و قرار دیدار دوباره را با
هم گذاشتیم و با چشمانی اشکبار از او خداحافظی کردم. فردای آن روز عید مبعث بود و
دشمن از آتش بش سوءاستفاده کردو با تمام قوا به ما حمله ور شد. ما در آن روز شهدای
زیادی را تقدیم کردیم اما در این میانه، من فقط نگران محمد بودم. از قضا مجروح و
به عقب منتقل شدم و دیگر نشد که جویای احوالش باشم. مدتی بعد حالم که کمی بهتر شد،
از بچه هایی که از خط برمی گشتند، سراغ محمد را گرفتم اما کسی او را ندیده بود تا
اینکه یکی از رزمندگان گفت: خودروی محمد هدف اصابت موشک دشمن قرار گرفته و بقایای
پیکرش در منطقه جامانده است. با شنیدن این خبر شوکه شدم. باورم نمی شد که حاجتش به
این زودی برآورده شده باشد.

عین همانی شد که می خواست. آرزویش بود که همچون حضرت
زهرا (س) گمنام و بدون مزار باشد. باور دارم که این هدیه خداوند به او بود تا شهید
محمد وطنی، اهل مشهد، اهل آسمان شود، طوری که جسم و روحش را تمام و کمال فدای
عقیله بنی هاشم کرد. هنوز در بهت حرف های آن روزش هستم که گفت: «کاش خدا جسم و
جانم را با هم بگیرد!»یعنی بدون پیکر باشد و همین شد. از شهید محمد وطنی فقط یک
تسبیح به یادگار به ایران بازگشت؛ بسیجی شهیدی که با فاطمیون بود و مردانه به دل
دشمن زدو همچو حلاج، خریدار سردار شد. او از مرز منیت گذشت و همه او شد. خوشا به
حالش و بدا به حال ما جاماندگان قافله مدافعان حرم عشق؛ همان ها که در خون وضو
گرفتند و اقتدا به مولای عشق نمودند. ای کاش دعایی یا که نگاهی بکنند بر ما جامانده
ها! ای کاش….»

منبع: مشق عشق دمشق/ویژه نامه شهدای مدافع حرم/ اسفند ۹۵ شماره دوم

No comments yet.

Leave a Comment