Digg StumbleUpon LinkedIn YouTube Flickr Facebook Twitter RSS Reset

در آرزوی شهادت


شهید قبل از رفتنش تاکید کرده بود که شاید پیکرم بازنگردد و به دستتان نرسد، اما بدانید این اتفاق به سود مردم ایران است، داعش ابتدا با انتخاب نام «دوله الاسلامیه» قصد داشت چهره ای موجه از خودش بسازد و متاسفانه بسیاری از باورشان کردند.

در آرزوی شهادت

وقتی به منزل شهید رسیدیم، صدای سخنرانی زینب گونه ای ما را
به درون خانه کشاند، ناخودآگاه با طنین کلام با صلابت همسر شهید به جمع بغض آلود
حاضران پیوستیم: … مگر نه اینکه اسلام بر حرمت جنازه تاکید داردف پس این اعمال
شنیعی که داعش انجام می دهد چه نشانی از
اسلام دارد؟ شهید قبل از رفتنش تاکید کرده بود که شاید پیکرم بازنگردد و به
دستتان نرسد، اما بدانید این اتفاق به سود مردم ایران است، داعش ابتدا با انتخاب
نام «دوله الاسلامیه» قصد داشت چهره ای موجه از خودش بسازد و متاسفانه بسیاری از
باورشان کردند.

دخترم خیلی از بابت رفتارهای مذبوحانه ی داعش با پیکر پدرش
ناراحت بود. به او گفتم مادر، داعش با این کار کوس رسوایی خود را خواهد نواخت. در
کدام آیه و حدیث در اسلام مجوز چنین رفتارهایی با پیکر یک کشته، نه شهید داده شده
است؟ هر چند روح و جان ما آزرده می شود اما ایمان داریم که این حرکات وحشیانه
زمینه ساز نابودی و رسوایی آنان در دنیا و برای فریب خوردگان آنان خواهد بود، و
اهانت ها نه تنها از ارزش های شهید نمی کاهد، بلکه بر مقام و جایگاه او می افزاید
و روزی فرا می رسد که عکس پدرت در جهان منتشر خواهد شد.

عزت دست خداوند است و ان شاءالله که پیکر این شهید، چهره ی
واقعی آنها را نمایان خواهد کرد و به زودی مردم همه ی کشورها از آنان بیزاری
خواهند جست و پیروزی از آن ماست. خداوند را شاکریم بابت صبری که عطا فرموده است.
اگر نداده بود که همان روز اول از این مصیبت جان داده بودیم.

برای رزمندگان اسلام و حفظ حریم ناموس خدا دعا کنید، زیرا
حرم حضرت زینب (ع) در خطر است، اگر خدای ناکرده دستشان به حرم برسد، چه جنایت ها
که انجام نخواهند داد، بهترین جوانان ما آنجا در حال پیکارند.

ما برای اسلام شهیدان بسیاری داده ایم ولی به یاد ندارم
شهیدی تا این حد در رسانه ها مطرح شده باشد.
این را به خاطر این می دانم که او
همیشه در پی مخفی کردن خود و اعمالش بود و هیچ گاه نمی خواست کسی از کارهایش مطلع
شود و از ریا بیزار بود و چون نخواست در زمان حیاتش شناخته شود، این گونه بعد از شهادتش نامش همه گیر شد. امیدوارم
همه ی آنها که قصد تخریب اماکن متبرکه ی مسلمین را دارند به آرزوهایشان نرسند.

سخنان ایشان به پایان رسید. گونه ها اشکبار بود زیرا حاضرین
که از خانواده های شهدا بودند روزگاری نه چندان دور، این بار را بر دوش کشیده
بودند. یکباره سخنان رهبر معظم انقلاب به ذهن متبادر می شد که فرمودند: «اینکه در
کربلا، خون بر شمشیر پیروز شد، عامل این پیروزی حضرت زینب (ع) بود و الا خون در
کربلا تمام شد؛ آنچه که موجب شد این شکست نظامی ظاهری، تبدیل به پیروزی قطعی شود؛
منش زینب کبری (ع) بود.»

منتظر ماندیم تا مهمانان منزل شهید را ترک کنند تا همسر
شهید «سرتیپ دوم هادی کجباف» این گونه از شهید برای ما بگوید:

ایشان متولد تیر ۱۳۴۰ در شهرستان شوشتر بود. تحصیلات خود تا
دیپلم را در همین شهرستان گذراند. تیر ۱۳۵۹ برای خدمت سربازی اعزام شد. در زمان
محاصره ی سوسنگرد آنجا بود. تیر ۱۳۶۰ در جبهه ی بستان مجروح شدند. ترکش به شکم،
بازو، لگن، ساق پا و کمر اصابت می کند که نوک آن به نخاعش نزدیک می شود. در آوردنش
هم بسیار دشوار بود، زیرا احتمال قطع نخاع می رفت. به همین خاطر این ترکش تا
پایان عمر در بدنش به یادگار ماند.

تقریبا دو ماه منزل بود، با این اوضاع و احوالی که داشت با
مینی بوس نماز جمعه و بهشت زهرا می بردیمش. عاشق شهدا بود.تا همین روزهای آخر هم
به فکر برگزاری یادواره برای شهدا و مراسم و زیارت شهدا بود. ما بیش از پانصد جلد
کتاب درباره ی شهدا در منزل داریم. خلاصه مقداری که حالش بهتر شد برادر بزرگش که
شوهر خواهر من بود آمد دنبالش و او را به شوشتر برد.

البته تهران که بود به ما گفت دوست دارم مثل شما در آموزش و
پرورش مشغول به کار شوم اگر می شود پرس و جویی کنید، ببینید امکانش هست. من هم
رفتم امور تربیتی شهریار صحبت کردم و آنها هم موافقت کردند.

هادی ذهن خیلی فعالی داشت و هوش و حافظه اش قوی بود. در
آزمون گزینش کتبی قبول شد و به مرحله ی مصاحبه رسید و آنجا هم قبول شد. یکی از
مدارش شهریار را به عنوان محل خدمت هادی انتخاب کردند اما چون هنوز کارت پایان
خدمتش را ارائه نکرده بود، شروع به کارش منوط به ارائه ی کارت پایان خدمت شد. به
همین خاطر گفت می روم شوشتر هم سری به خانواده بزنم و هم کارتم را بگیرم. آذر سال ۱۳۶۰ بود که رفت
شوشتر.

یک هفته، ده روز گذشت خبری نشد. تماس گرفتند و با او صحبت
شد که چی شد، خبری نشد؟ ایشان گفت راستش می خواستم بیایم ولی خوزستان درگیر جنگ است
و باید بروم جبهه. گفتم: شما با آن وضعیت؟ گفت: فعلاً می روم بخش فرهنگی سپاه تا
بهتر شوم.

آن زمان ما هم برگشتیم اهواز، سراغش را گرفتم دیدم یک
نمایشگاه بزرگ برای شهدا برپا کرده، هنوز
هم پایش می لنگید. آن سال تعداد شهدا زیاد بود؛ طوری که بسیاری از بچه های
گردان مالک اشتر شوشتر به فیض شهادت نائل
شدند. هادی بیشتر درگیر مباحث و برنامه های بزرگداشت شهدا و رسیدگی به مجروحان و
دیدار با شهدا و جانبازان بود.

من نیز پس از بازگشت به اهواز در دو مدرسه تدریس عربی
داشتم.

من به خاطر وضعیت معیشتی مناسی که در خانواده داشتم از همه
لحاظ تامین بودم و نیازی از این بابت احساس نمی کردم و دنبال تجملات هم نبودم.

خانه ی ما اهواز و
خانه ی پدری آقا هادی شوشتر بود.

زندگی بسیار ساده ای داشتیم. برادرم که شوهر خواهر آقا هادی
بود وقتی اتاقمان را دید که خیلی خالی است، ناراحت شد و یک دست سرویس خواب از اهواز برایمان خرید و اتاقمان را پر کرد. سه
سال از ازدواجمان گذشته بود ولی ما کولر نداشتیم، اوایل یخچال هم نداشتیم و از
وسایل مادر شوهرم استفاده می کردیم. اما زندگی با سه برادر شوهر آن هم برای من که
معتقد به حجاب کامل و چادر و روسری بودم در گرمای طاقت فرسای خوزستان بسیار سخت
بود.

ایشان کم حرف بود. سنجیده سخن می گفت. شوخی بی مورد نمی
کرد. وقار و صلابتی که داشت باعث می شد کسی در حضور او به خود اجازه ندهد کار سبک
و سخیفی انجام دهند.

هادی پانزده روز بعد از عروسی به جبهه برگشت. و من با آن
همه فعالیت اجتماعی در شهری دیگر، دور از همسر بسیار تنها شده بودم، مدتی که گذشت
در ۱۲ بهمن ۱۳۶۲ خداوند را به ما عطا کرد. فاطمه به لحاظ قوای بدنی بسیار ضعیف
بود. فاطمه یک ماهه بود که هادی آمد، آن هم به خاطر اینکه دچار موج گرفتگی شده
بود! حالت روحی و روانی اش بسیار آشفته بود و لذت پدر بودن و نوزادی فاطمه را درک
نمی کرد. به خاطر موج انفجار به شدت عصبی شده بود.

ایشان نه بار در جنگ مجروح شد ولی بدتر از همه موج گرفتگی
بود که دو بار برایش اتفاق افتاد. دیگر به من و فرزندش ابراز احساسات نمی کرد و
این برایم بسیار زجرآور بود، با کلی قرص و دارو بهبود پیدا کرد ولی باز هم دنبال
برگشتن به جبهه بود و دست بردار نبود.

بهمن ۱۳۶۳ سجاد هم به دنیا آمد و دو بچه در یک اتاق کوچک و
با آن شرایطی که توضیح دادم و کار در منزل را هم اضافه کنید. امام با وجود این ده
درصد فکر خودم و بچه ها بودم نود درصد فکر هادی، خیلی دوستش داشتم و طاقت دوری اش
را نداشتم و زجر می کشیدم و چشم انتظار خبر سلامتی اش بودم. بعضی وقت ها با خودم
می گفتم نکند این علاقه شرکت باشد.

هر ده دوازدهه روز که یکی از بچه های جبهه برمی گشت یک کاغذ
کوچک می نوشت و به آنها می داد که رویش نوشته بود «سلام، حالم خوب است، سلام
برسان، هادی کجباف». همان کاغذ را می بوسیدم و می گذاشتم روی چشمانم و با همین تکه
کاغذ زندگی می کردم. (و اینجاست که گویی همه ی خاطرات برایش زنده می شود و سیل اشک
امانش نمی دهد، لیلای قصه ی ما امروز طعم فراق همیشگی مجنونش را می چشد…) در همه
ی دورانی که بچه ها شب نمی خوابیدند. مریض می شدند. تب می کردند. دندان در می
آورند، دست تنها بودم. فاطمه تقریبا بدون پدر بزرگ شد، اما با وجود این بسیار پدرش
را دوست دارد، هادی وقتی به منزل می آمد، به خاطر موج گرفتگی و شهادت هم رزمانش
همیشه غمگین بود و من به جای انتظار محبت، باید او را رو به راه می کردم و به او
روحیه می دادم و دیگر مجالی برای طرح شکایت و گزارش احوالی که بر ما برمی گذشت
نبود، به همین خاطر، او از اوضاع خانه بی خبر می ماند.

ما در این سال ها نه بازار رفتیم، نه پارک، نه مسافرت

سجاد شش ماهه بود که محمد را باردار شدم، یک جابه جایی هم
صورت گرفت یکی از برادر شوهرهایم منزل خرید و از خانه ی پدر شوهرم رفت و ما در نیم
پلاکی مجزا که در آن سوی حیاط بود ساکن شدیم و کولری خریدیم و شرایط اندکی بهبود
یافت. هشت ماهه باردار بودم که هادی آمد منزل، گفتم: اگر اجازه بدهید برای وضع حمل
بروم اهواز پیش خانواده ام و ایشان موافقت کردند.

فروردین ۱۳۶۵ محمد به دنیا آمد و تا چهار روز بعد از زایمان
هیچ کس خبری از ما نداشت. تا اینکه مادر شوهرم آمد اهواز. گفت: «قدم نو رسیده و
قدم باباش مبارک!»

این را که گفت مادرم با تعجب پرسید: «برای هادی اتفاقی
افتاده؟»

گفت: «خدا رحم کرد، ترکش به سرش خورده الان هم بیمارستان است.»

داشتم از حال می رفتم فقط پرسیدم زنده است؟

ظاهرا عملیاتی انجام می دهند و هادی را اسیر می کنند. این
روایتی است که از زبان دیگران نقل می کنم و از زبان خودم نشنیدم.

وقتی عراقی ها دارند او را می برند عقب، گودالی جلویشان
پدیدار می شود. هادی با سرعت نارنجکی را از کمر یکی از عراقی ها باز می کند و ضامنش را کشیده و خودش را درون
گودال می اندازد. عراقی ها کشته می شوند. ولی خودش دچار موج گرفتگی می شود و پرده
ی گوشش پاره می شود.

بعد هم خودش را به نیروهای خودی می رساند. از گوشش خون می
آید و اعزامش می کنند تهران….

وقتی محمد ۴۵ روزش بود
هادی برگشت. البته در فاصله ی عمل دومی که داشت از دکترش اجازه گرفته بود.
به اندازه ی یک ساعت ما را دید و دوباره رفت تهران برای عمل تا دو سه هفته ی بعد
که ما را برد شوشتر، دیگر اجازه نداشت به جبهه برگردد، زیرا مغزش تحت عمل قرار
گرفته بود.

در شوشتر در کارهای شهری سپاه مشغول شد. به او می گفتم
آفتاب داغ خوزستان برایت مضر است اما او
کار خودش را می کرد. حتی وقتی خانه را می ساختیم، بعد از کارگرها می رفت ادامه ی
کارها را انجام می داد. سال ۱۳۶۵ جنگ به اوج خودش رسیده بود. ساختن خانه را نیمه
تمام گذاشت و رفت جبهه.

محمد شش ماهه بود که آقا هادی مجدد جبهه رفته و در منطقه
حلبچه شیمیایی شد، اخیرا که مجروح شد
و از ریه اش نمونه برداری کردند، گفت هنوز
آثار شیمیایی در بدنش وجود دارد و زخم هایی خود به خود در صورتش پدیدار می شد، یک
بار هم تیر به قوزک پایش اصابت کرد و مجروح شد. گاهی اوقات هم به ما نمی گفت و این
اوضاع تا پایان جنگ ادامه داشت….

بعد هم که با شروع بحران سوریه عازم این منطقه شد و مدت ها
فرماندهی نیروهای مدافعان حرم را بر عهده داشت. شهید کجباف با ورود به سوریه و
تاجایی موفق بود که داعشی ها به اسم و رسم، او را می شناختند و مدت ها به دنبالش
بودند. او چندی پیش در منطقه ی بصری
الحریر استان درعا در کمین تروریست ها گرفتار شد و با دوستانش به شهادت رسیدند.
پیکر آنان در منطقه ماند و تروریست ها از پیکر این شهدا فیلم گرفته و پخش کردند.

اما با یاری خدا پیکر این شهید عزیز و تعدادی از همراهان
ایشان در اواخر بهار ۱۳۹۴ به میهن اسلامی بازگشت.

شهید هادی کجباف

منبع: مدافعان حرم/۱۳۹۵/ زندگینامه و خاطرات
چهل شهید مدافع حرم حضرت زینب علیه السلام به همراه زندگینامه، کرامات و عنایات
حضرت زینب علیه السلام / گروه فرهنگی شهید
ابراهیم هادی

No comments yet.

Leave a Comment